تاملی بر صلح در افغانستان: توزیع قدرت بر اساس جغرافیا
نویسنده احمد طارق نورزاده در ۷ دسامبر ۲۰۲۵

مقدمه:
صلح بنیادی ترین نیاز بشر است که در بسترهای اقتصاد، سیاست، خانواده، دین و... یک اصل می باشد و بدون آن هیچ شی در جای خود قرار نمی گیرد و دست یافتن به نیازهای انسانی ناممکن است، صلح را نمی توان در برابر جنگ قرار داد، تضاد ذهنیتی بدون درگیری و جنگ هم می تواند صلح را کم رنگ کند و این که در افغانستان بدون درگیری نظامی، صلح تحقق یافته است یک دیدگاه خیالی است زیرا صلح با رفاه، امنیت ذهنی، حاکمیت و حق گزینش تحقق می یابد.
در این مقاله، علت، توزیع عادلانه ی قدرت بر اساس جغرافیا و صلح، به عنوان معلول آن در نظر گرفته شده است با مطالعه ی موردی بر وضعیت افغانستان این که توزیع قدرت عادلانه تا چی اندازه می تواند رسیدن به صلح را در آن جغرافیا دست یافتنی کند؟ و با توجه به شکست حاکمیت های گذشته در افغانستان، آیا تحقق صلح می تواند این کشور را به ثبات سیاسی و اجتماعی برساند؟
تنوع قومی و چالش های تقسیم قدرت در افغانستان
در گذشته ی تاریخی افغانستان هرگاه قدرت از طریق فتح یا از طریق کودتا یا گفت وگوهای سیاسی، به یک جناح، قوم یا حزبی تعلق گرفته، انگیزه و اراده ی توزیع آن به سایر جریان های نظامی، سیاسی و قومی وجود نداشته است؛ در چنین حالتی، نارضایتی سایر گروه ها با درک این که از قدرت دور مانده اند، به نزاع کشیده شده است و در بعضی مواقع، به تغییر قدرت از یک جریان به جریان دیگر منجر شده است. در مواردی حتا حکومت هایی که با داعیه ی دموکراسی و شعار مردم سالاری در افغانستان شکل گرفته، تا جای پیش رفته که سایر اقوام و احزاب سیاسی را نیز در دور خود جمع نموده، اما پسان ترها معلوم گردیده که این داعیه تنها یک نمایش بوده است و قدرت واقعی و تصمیم گیری های کلان هم چنان در یک حلقه ی قومی خاص بوده است؛ سایر قوم ها و جریان ها پذیرنده و اجراکننده بوده اند که این وضعیت سبب بی نظمی شده و تا سرحد فروپاشی آن حاکمیت پیش رفته است.
افغانستان کشوری با قوم ها و زبان های متفاوت است. دیدگاه اکثریت برای افغانستان همین است و این تنوع قومی و زبانی را یکی از زیبایی های افغانستان می دانند، اما باید بپذیریم که شهروندان این کشور دارای فرهنگ ها و دیدگاه های اجتماعی مختلف هستند تا جایی که بعضی حوزه های افغانستان، مشابهت های فرهنگی و اجتماعی بیشتر با کشورهای همسایه دارند در مقایسه با حوزه ی دیگر افغانستان؛ و این عاملی است که جریان های حاکم آمادگی ذهنی یا انگیزه ی برای تقسیم قدرت و دخیل کردن همه ی جغرافیا در تصمیم گیری های کلان را ندارند و آن را نوعی شکست خود و ضعیف شدن دیدگاه خود می پندارند.
اختلافات فرهنگی به معنی رد یا تایید یا هم برتری یک فرهنگ نسبت به دیگری نیست، بلکه پذیرفتن و احترام به آن است. مردم جنوب و شرق افغانستان حق دارند چگونگی پوشش زنان خود را تعیین کنند، اما نه این که آن پوشش را بر شمال و غرب افغانستان تحمیل کنند. مردم جنوب غرب می توانند دموکراسی و آزادی های شهروندی را در بین خود ترویج دهند، اما نباید دیگران را مجبور به اطاعت از خود کنند. صلح از طریق توزیع عادلانه قدرت وقتی محقق می شود که هر حوزه افغانستان با توجه به تاریخ و فرهنگ خود، حق و قدرت تعیین سرنوشت خود را داشته باشد مبنای این کار، توزیع قدرت بر اساس حوزه و جغرافیا است نه بر اساس قوم.
در پهلوی این همه نابرابری ها، در بین شهروندان افغانستان یک نکته مثبت وجود دارد و آن این است که شهروندان عادی صرف نظر از تنوع قومیِ، سمتی یا زبانی، توانستند با هم دیگر زندگی کنند، ازدواج کنند، به مشاغل آزاد مصروف شوند، با هم سفر کنند. قوم های مختلف با زبان های گوناگون هر گاه در یک استان و حوزه قرار گرفتند، آهسته آهسته به یک زبان و فرهنگ مشترک دست یافتند و توانستند با همدیگر یک زندگی مسالمت آمیز را ادامه دهند. همین امر می تواند مسیر توزیع قدرت بر اساس حوزه ها را هموار سازد تا یک صلح و ثبات دایمی فراهم گردد.
از تنوع فرهنگی تا مشارکت عادلانه: ضرورت بازنگری در ساختار قدرت
حاکمیت های گذشته در افغانستان برای تحکیم پایه های حکومت خود بر مبنای ایدیولوژی قومی و سمتی، در طول دوره های مختلف گروه های از یک قوم را در مناطقی که یک قوم با فرهنگ و ایدیولوژی یک دست زندگی می کردند، جابه جا کردند تا شاید از این طریق بتوانند آن ها را به عنوان نمایندگان همان استان در قدرت سهیم بسازند؛ با گذشت سال ها، نکته ی مثبت این است که آن ها توانستند در کنار هم دیگر زندگی کنند و به یک زبان و فرهنگ مشترک برسند. مثلا برخی از اقوام پشتون بنابر دلایل سیاسی، در گذشته ها در نقاطی از مرز مشترک افغانستان و ایران جابه جا شدند، آن ها اصالتا از جنوب افغانستان بودند. با گذشت سال ها، با جامعه و محیط جدید ادغام شدند، به یک زبان و فرهنگ مشترک رسیدند در حالی که تفاوت های زیاد فرهنگی میان آن ها با اقوام پشتون در جنوب وجود دارد. به همین ترتیب تفاوت های فرهنگی زیاد میان تاجیک های جنوب و شرق افغانستان با شمال افغانستان وجود دارد. از این رو، صرف نظر از تنوع قومی در استان ها و حوزه های مختلف در افغانستان، مهمترین موضوع بحث فرهنگ و زبان مشترک در میان اقوام مختلف است. در چنین حالتی هم اگر قدرت بر اساس قوم ها و زبان ها تقسیم گردد، در خوش بینانه ترین حالت ممکن هم آن ها توانایی تقسیم آن را با سایر اقوام خود در سایر نقاط و حوزه ها در افغانستان را ندارند. از همین روی، توزیع عادلانه قدرت به عوض تقسیم میان اقوام و احزاب سیاسی می بایست میان استان ها و حوزه های مختلف صورت گیرد. آن ها توانایی درک هم دیگر را بیشتر دارند و خیلی به راحتی می توانند در مورد آینده ی خود تصمیم بگیرند و به زندگی مشترک و مسالمت آمیز ادامه دهند.
حق تعیین سرنوشت و توزیع قدرت در میان حوزه های مختلف به معنای تجزیه افغانستان نیست و نه هم به مفهوم نوع نظام خاص سیاسی در افغانستان تعبیر می شود. بل که تنها دیدگاهی است در سطح کلان، و راه کاری برای آوردن صلح در افغانستان.
مثال های زیادی در مورد تفاوت های فرهنگی در حوزه های مختلف در شرایط فعلی افغانستان زیر سلطه طالبان وجود دارد. برخی مردم افغانستان با ایدیولوژی های افراطی، ترجیح می دهد تا فرزندان خود را به جای مکتب به مدرسه های دینی بفرستند. آنها از محدودیت های به وجود آمده کنونی در افغانستان راضی هستند در مقابل، در بخش دیگر افغانستان، مردم علاقه منداند دختران شان تا سطح دانشگاه درس بخوانند. این تفاوت کلان فرهنگی میان دو قسمت از افغانستان وجود دارد. هیچ کدام را نمی شود نفی کرد تنها، از طریق اعطای حق تعیین سرنوشت به هر حوزه، می توان به صلح رسید. در یک نقطه افغانستان کار کردن زنان ننگ است و در نقطه دیگر، یک افتخار محسوب می شود. هیچ یک از این دو خواسته را نمی توان از جامعه افغانستان حذف کرد. مگر اینکه برای هر دو طبقه اجازه داد تا برای آینده خود و جامعه اطراف خود تصمیم بگیرند.
نتیجه گیری:
در نتیجه هر زمانی که از صلح در افغانستان یاد می¬کنیم، بدین معنا است که صلح وجود ندارد و به عنوان یک ضرورت در افغانستان به آن نگاه می شود. اگر انگیزه ای برای آوردن صلح در افغانستان وجود داشته باشد، ابتدا باید از عدم وجود صلح در افغانستان اطمینان حاصل شود. اکنون هم برخی ادعا می کنند که در افغانستان در شرایط صلح زندگی می کنند و آن ها فکر می کنند صلح به معنای نبود جنگ است یا رابطه صلح تنها با نزاع است. در صورتی که صلح به معنای این است که حتا ذهنیتی برای بروز یک درگیری وجود نداشته باشد، هم چنان صلح نیاز است تا در سایر حوزه ها چون سیاست، اقتصاد، فرهنگ نیز سرایت کند و نباید چنین تعبیر کرد که تنها صلح و جنگ دو روی یک سکه هستند.
توزیع قدرت بر مبنای قوم هیچ گاهی در افغانستان به نتیجه نرسیده است. اگر سه قوم تاجک، هزاره، و پشتون را به عنوان مثال انتخاب کنیم، دیده می شود که تفاوت های فرهنگی زیادی میان تاجک های غرب افغانستان با شمال وجود دارد، تاجک ولایت غور و بادغیس با تاجک های مرکز استان های غزنی و پکتیا یکی نیستند. هزاره های هرات با هزاره های بامیان را نمی توان مقایسه کرد و به همین ترتیب، پشتون های مقیم مرکز با جنوب و یا شرق افغانستان. وقتی قدرت در دست تاجک های مرکز یا شمال افغانستان آمد، آنها نتوانستند تاجک های مشرقی و یا حتی غرب افغانستان را در قدرت شریک سازند در حالی همه از یک قوم بودند. رهبران قوم هزاره هیچگاه رهبری برای هزاره های هرات نشدند، و کلان های قوم پشتون هیچگاهی پشتون های جنوب وشرق را با پشتون های غرب یکی ندانستند.
توزیع عادلانه قدرت در میان استان ها و حوزه های مختلف در افغانستان که منجر به صلح شود، تنها از طریق ایجاد یک نوع نظام سیاسی جدید در افغانستان ممکن است. این نوع نظام سیاسی میابیست پس از مطالعه دقیق از وضعیت جغرافیایی افغانستان، تنوع قومی و زبانی و همچنان امکانات و منابع موجود در افغانستان، ساخته شود. حتی شاید ضرورت باشد چنین نظام سیاسی از پایه و اساس از نو نوشت طوریکه بتواند همه نیاز های افغانستانی های مقیم افغانستان را و در راس آن توزیع عادلانه قدرت برآورده سازد.
